که در دل قصه ای ناگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی اشفته دارم بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را به سر اندیشه ی پرواز دارد سرودم ناله شد در سینه ی تنگ به حسرت ها سر امد روزگارم که من باید بگویم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنین اتشین اواز خود را به سوی اسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر تنم با بوی عطر اگینش از تو نگاهم با شرر های نهانش دلم با ناله ی خونینش از تو ![]()
به لب هایم مزن قفل خموشی
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
منم ان مرغ ان مرغی که دیریست
به لب هایم مزن قفل خموشی
بیا بگشای در تا پرگشایم
لبم با بوسه ی شیرینش از تو
ولی ای مرد ,ای موجود خودخواه
بر ان شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است, تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گناه است
ازین ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و اب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی, خلوتی , شعری ,سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانیست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانیست
بدور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه دارد
مرا می بخشد ان پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه دادست
![]()
نگه دگر به سوی من چه می کنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد ان فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم ان شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ ان میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو... برو... بسوی او,مرا چه غم
تو افتابی...او زمین...من اسمان
بر او بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان
بر او بتاب زانکه گریه می کند
در این میان قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشت ها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبوده مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و ان فسانه کهنه ماند
تن تو ماند و عشق بی زوال او!
![]()
ديروز: 
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. . 
واما امروز:
باز باران بي ترانه
باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها ,
مي چکد بر فرش خانه
باز مي ايد صداي چک چک غم...
باز ماتم
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده
نمي دانم...
نمي فهمم...
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟
نمي فهمم,
چرا مردم نمي فهمند
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟
![]()
يکي بود، يکي نبود! 
اوني که بود تو بودي،اوني که تو قلب تو نبود من بودم.
يکي داشت، يکي نداشت! 
اوني که داشت تو بودي ، اوني که غير تو کسي رو نداشت من بودم.
يکي خواست، يکي نخواست !
اوني که خواست تو بودي، اوني که نخواست از تو جدا شه من بودم.
يکي گفت ، يکي نگفت:
اوني که گفت تو بودي،اوني که دوست دارم روبه غير تونگفت من بودم
يکي موند ........يکي رفت....................!
برگرد............................ 
![]()
+ نگاشته شده یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:56 توسط <-فرزانه-> |

به نام خدا خالق انسان،
به نام انسان خالق غمها،
به نام غمها به وجود آورنده ي اشكها،
به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها،
به نام قلبها ايجادگر عشق و ...
و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

وقتي که وفا قصه برف به تابستان است و
محبت گل نايابيست
به چه کسي بايد گفت: با تو خوشبخت ترين انسانم!؟

شعري که جوشيد از دلم اينبار باشد مال تو.
احساس شيرين دلي ، تبدار باشد مال تو.
از من بريدي بي سبب، من هم گذشتم از دلم .
پاينده باشي سهم اين ، ايثار باشد مال تو.
باشد برو بي اعتنا ، تنها رهايم کن ولي ،
قلبي که مانده پشت اين ، ديوار باشد مال تو.
چيزي ندارم من دگر، جز يک رمق جان در بدن .
حتي همين اين يک رمق، صدبار باشد مال تو.
جز شعر چيز ديگري ، در چنته ام پيدا نشد.
قابل ندارد اين غزل ، بردار باشد مال تو.

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....
عاشق آنكه تو را مي خواهد...
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!
بچه ها امروز روز تولد منه
شاید تلخ ترین روز زندگی خیلی ها
دوس دارم توی تنهایی خودم با حضور شما تولدمو جشن بگیرم
منتظرتونم
متشکرم از لطفتون![]()
![]()
![]()

+ نگاشته شده شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط <-فرزانه-> |
چيزي به من بگو پرنده بودن و تقدير هر چه باداباد سکوت درخور اين لحظه هاي روشن نيست بخوان بلند بر اين قله هاي بي فرهاد اگرچه با عطش سوختن زمين گيرم مرا به باد غزل هاي خويش خواهي داد تو با سرودن از آغوش صبح مي بري ام به رقص دستهءگنجشک در مزارع باد ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند سکوت ... زخمه ... غزل خط فاصله فرياد ... من شدم عاشق و شيدا تو چطور؟ فارغ از تموم دنيا تو چطور؟ خودم اينجا دلم اونجا پيش تو شده ام با تو گرفتار ُ تو چطور؟ همهُ روز و شبم ُ ذکر لبم ياد توشد رفته از خاطرم ايام ُ تو چطور؟ در پي شوق وصالت به سجودم شب و روز خم ابروي تو شد ذکر سجودم تو چطور؟ بي تو گشته همنشينم غم و درد لرزه افتاد به جانم تو چطور؟ ناتوان گشتم از اين دوري تو بهترين شاهد من موي سفيدم تو چطور؟ خواهم اينک شکنم سنت خويش نگرم روي چو ماهت تو چطور؟ اگر اينقدر نبود شرم و حيا ميزدم بوسه بر آن لعل لبانت تو چطور؟ ![]()
آسمان وقف نـــــگاهت گل من مانده ام چشم به راهت گل من
هر کجا هستي و بـــــودي گويم کـــه خدا پشت و پناهت گل من
![]()
چيزي به من بگو ،
دستي به من بده ،
راهي به من ببخش
و آفتاب کن
که مي خواهم
در چشم هاي تو
شب را زبون تر از هميشه ببينم !
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چيز ديگر است
دريا نشين شود
و دريا
در چشم هاي تو
باغي چنين شود
دستي به من بده
راهي به من ببخش ...
![]()
پرنده بودن و باران ، پرنده بودن و باد
![]()
تو چطور...؟
![]()
![]()
+ نگاشته شده پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:45 توسط <-فرزانه-> |
گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند... بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است. بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است. بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي. بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني... باران شدم و به روي گل باريدم از عشق تو گونه هاي او بوسيدم بر ياسمن نگاه تو پيچيدم دريا شدم و تو را به ساحل ديدم مجنون شدم و ز دوريت ناليدم از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم معناي لطيف عشق را فهميدم
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.

![]()

عميق ترين درد زندگي مردن نيست
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
![]()

گفتي كه به احترام دل باران باش،
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را،
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش ،
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو،
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش ، 
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر ، 
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست،
![]()
+ نگاشته شده چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:18 توسط <-فرزانه-> |
می پرم تا اوج تا بی انتها قالب جسمم چنان شهری خراب می روند تا ساحل تنها شدن لحظه ها چون قایقی بر روی آب روزها و هفته ها چون باد سرد می نشانند روی یادم گرد و خاک می شوم چون لحظه عاشق شدن از تمام زشت ها آزاد و پاک می فشارد خاک در آغوش خود پیکر سرد و ضعیف و پاک من نرم می ریزند اشک و شاخه گل روی تنها یادگار از خاک من می نویسند روی سنگی روسیاه (تا ابد آرام باش، بی هیچ درد ) اشک می ریزند و آخر می روند سنگ قبرم می شود تنها و سرد می رسد روزی که دیگر یاد من می رود از خاطرات هر کسی می شود گمنام سنگ قبر من ساکنم در کوچه های بی کسی. چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بزم خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی در دل امید به خانه بستن به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غم خانه رستن چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن 

من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درد اشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم
در فراموشي هم اغوشت كنم
ميروم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم ازاد باش
ارزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد 
+ نگاشته شده سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:42 توسط <-فرزانه-> |
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه

+ نگاشته شده دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19 توسط <-فرزانه-> |

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است. نکند دل ديگري او را سير کرده است.
خنديدم و گفتم:او فقط اسير من است. تنها دقايقي چند تاخير کرده است.
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است.
خنديد به سادگيم آيينه و گفت:احساس پاک تو را زنجير کرده است.
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي.گفت خوابي سال ها دير کرده است.
در آيينه به خود نگاه ميکنم!آه عشق تو عجيب مرا پير کرده است.
راست گفت آيينه که منتظر مباش او براي هميشه ديرکرده است...
**********************************

حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
*زنده یاد قیصرامین پور*
**********************************

وقتی جهان از ریشه ی جهنم
و ادم از ریشه ی عدم
و سعی از ریشه یاس می اید.
وقتی که یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها و
واژه های بی طرفی مثل نان دل بست.
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است...
*زنده یاد قیصر امین پور*
*روحش شاد و یادش گرامی*
**********************************

آن پرنده عاشق است
عاشق ستاره ماهياي
كه مثل يك نگين نقرهاي
روي دست آب برق ميزند
ماهي لباس نقرهاي هم عاشق است
عاشق پرنده ي طلايياي
كه مثل سكهاي
توي مشت آفتاب
برق ميزند
آن پرنده را ولي چطور
ميشود به ماهياش رساند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
**********************************
+ نگاشته شده یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:45 توسط <-فرزانه-> |
| ||||||